تبليغاتX
تذکرة الخولیا
سلام دختره که برام کامنت خصوصی گذاشتی !

بازم کامنت خصوصی بذار و آی دی یاهوت رو هم توش بذار برام

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط خل مذکور |

آخ که من چه جوری بگم این دردمو به شماهایی که نمی‌دونین من چه آدم اهل شکمی هستم... آخ که علی عابدینی چه خوب که تو اینجا نیستی که ببینی که من دارم چی می کشم اینجا از فرط بی‌مزگی و بی‌رنگیو بی‌بویی و بی همه چیزی !! ... آخ که من دلم لک زده برا اون همه طعم و نور و عشق و شکم... آخ که گشنگی نکشیدین شماهایی که اینجا نیستین که فی‌الواقع یادتون بره عاشقی و زندگی و همه چی.... من دلم مزه میخواد، دلم بوهای خوب برخاسته از مزه‌های خوب میخواد، من هوم سیک غذایی شدم
وای خدا یعنی دارم دیوونه میشم از این بی‌غذایی و بی همه چیزی ... دلم چلوکباب  مسلم میخوادُ چرب و چیلی با ماست موسیر و دوغ و ریحون و ته‌دیگ زعفرونی .... دلم پیتزا سوگلی میخواد ( که این یکی البته چند وقتیه عمرشو داده به شما)، دلم دل و جیگر میخواد، دلم سیب زمینی سرخ کرده سرطان محض فری کثیف میخواد ، دلم کله پاچه میخواد، دلم معجون میخواد ( ای بمیری هرمز خان سریال شمس‌العماره که راه به راه معجون درست می‌کنی و وسواس خناس میندازی به جون آدم‌) ..... آی دلم غذا میخواد، غذای خوشمزه اریجینال ایرانی
هوم سیک غذایی شنیدین ؟ منم....

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط خل مذکور |

خب بالاخره بعد از ماه ها تلاش غیرمذبوحانه من و آقای غار بالاخره در آخرین روزهای حیات سفارت انگلیس مرحوم در ایران من ویزا گرفتم چه ویزایی. چهل ستون چهل پنجره. در حدی که خودم هم کف کرده بودم از این همه حالی که افسر ویزا به من داد . و الان من در خارج به سر می برم !
خب رسمه که ملت وقتی میرن فرنگ شروع کنن به فحش و فضیحت کشیدن مملکت اسلامی و احساس فرار مغزها بهشون دست بده و به ویژه جماعت نسوان از اینکه تو خیابون حجاب نمیذارن احساس شادابی شدیدی بهشون دست بده و الخ. ولی خب از اونجایی که من خل هستم اونم از نوع مذکور نمی خوام سفرنامه لندنستانم اینجوری باشه. آره بابام جان ، چشم ها را باید شست.
اولاً نمی خوام فحش بدم به ایران که همین الانم حاضر نیستم اون تهران کثیف و شلوغ رو با این لندن شیک و تمیز عوض کنم. آدم خوبه انصاف داشته باشه. والا از تعاریف جماعت من فکر می کردم این خارج خارج که میگن کف خیابوناشو میشه لیسید و مردمش آخر فرهنگ و نزاکتن. نمی خوام بگم اینجا تمیز نیست. بسیاری جاهاش بسیار تمیز تر از تهرانه ولی نکته اینجاست که اینجوری هم نیست که کف خیابون آشغال نبینی و ملت حسابی رعایت کنن. والا من حاضرم قسم بخورم که اونقدری که تو تهران قدم به قدم سطل آشغال هست اینجا نیست . حالا اینکه ملت ما ماتحتشون گشاده و جاضر نیستن آشغالا رو دو قدم با خودشون راه ببرن تا بندازن تو اولین سطل آشغال دیگه دلیل نمیشه بیان غر بزنن که ای وای خارج تمیزه و تهران کثیف. خب عزیز جان ، اگه بخوایم تمیز باشیم والا امکاناتش تو تهران بیشتر از لندنه. تهران اگه هر 200 متر میشه یه سطل آشغال پیدا کرد اینجا هر 1000 متر هم نمیشه. تازه نکته دیگه ای که در باب تمیزی شهری برام جالبه سیستم جمع آوری زباله شهرداریه که آشغالا رو فقط پنج شنبه شب ها ( حالا نمی دونم محله ما این شبه یا کلاً ، ولی غرض اینکه یه شب در هفته ) جمع میکنه اونم با کلی ادا و اصول و کلی مالیات که بابت همین کار می گیره. حالا تو تهران شهرداری بدبخت فقط خواسته اش اینه که مردم آشغالا رو ساعت نه شب بذارین بیرون که ملت شریف همون کارم زورشون میاد بکنن !!!!
جای دیگه ای که به نسبت تهران بسیار کثیف تره متروی اینجاست که تا جایی که میدونم قدیمی ترین متروی دنیاست و کلی واسه خودش اسم در کرده. حالا هی این ملت خودباخته برن بزنن تو سر تهران که ال و بل. بیا اینم متروی لندن . یه ذره غرور ملی هم بد چیزی نیست والا. غرور اصلاً بخوره تو سرمون ، کوچیک نمایی نکنیم نصف مشکلاتمون حله.
بحث تمیزی عجالتاً بسه ! بریم سراغ این واژه دستمالی شده مصرف گرایی که من تا خودم با چشم خودم ندیده بودم باورم نمیشد این همه جدی باشه.
اینجا به طرز جالب و خزنده ای ملت تشویق نامحسوس میشن به خرید. اصلاً یکی از عذاب های من اینجا این کافی های لعنتیشونه که اندازه استخره. کوچک ترین سایز قهوه که تو پمپ بنزین ها فروخته میشه یه لیوان بزرگه که منی که عاشق قهوه هستم بسیاری از موارد نصفشو نمی تونم بخورم. ولی خب مسلمه که پولشو دادم ! . یعنی من اگه بخوام اینجا قهوه بخورم یا باید قهوه گنده ای بخرم که نصفشو مسلماً نمی تونم بخورم و یا اینکه کلا از خیرش بگذرم که خب معلومه نمی گذرم ! . یا تو فروشگاه های زنجیره ای که میری بسیار از اجناس 2 فور 1  یا  3 فور 2  هست. یعنی مثلاً جنس دوپوندی رو اگه دو تا ازش بخری قیمتش برات یک و نیم پوند در میاد. ممکنه خیلیا بگن خب اینجوری به صرفه تره ولی من میگم نه این در واقع یه جور کلک روانشناسیه برای اینکه خریدار خر بشه و بیشتر خرید کنه. کما اینکه خود آقای غار هم در بسیاری از موارد این کارو می کنه و بعد مثلاً نصف میوه هه خراب میشه و باید ریختش دور.
بعله اینجوریاس. اینجا چیزای خوب زیاد داره که زیاد گفتن و میگن. من ترجیح میدم حس ناسیونالیستیمو ارضا کنم و یه ذره قربون ایران برم و از اینجا انتقاد کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط خل مذکور |

یه آهنگ ایتالیایی هست که از دیروز تا حالا زندگی منو دگرگون کرده.من نمی فهمم این آقاهه تو آهنگ چی میگه ولی اون  « فرانسیسکا » گفتنش با لحن خطاب، یکی از عاشقانه‌ ترین کلمه ها ( یا شاید بهتره بگم لحن ها ) ییه که تو عمرم شنیدم. بعدش دقیقاً زمان متوقف میشه و همه جا رو یه عالمه نوارهای کاغذی سفید و صورتی و  غنچه های  رز صورتی پر می‌کنه. دنیا یه جور دیگه میشه و من  دلم می  خواد مثل آملی پولن دست اون آقا پیره رو بگیرم و تند تند هر چی که می‌بینم رو براش توضیح بدم تا احساس نکنه که چشم نداشتن چیزی رو ازش دریغ کرده. راستی من خیلی وقتا فکر می‌کنم که اگه قرار باشه بین دو تا حس بینایی و شنواییم یکیش رو ازم بگیرن به احتمال بیشتر ترجیح میدم بیناییم رو بگیرن. بس که دنیام شنیداریه. بس که می‌تونم با یه آهنگ از یه حال گند و گه که دیروز توش بودم، از اوج استرس و فشار ، در بیام و پرواز کنم و سبک بشم و برم بالا و دنیا برام نقطه بشه و فیلسوف بشم که « آمد مگسی پدید و ناپیدا شد».
آخ.... فرانسیسکا .... میخوام بهت بگم که تو خوشبخت ترین دختر عالمی.


http://rapidshare.com/files/254179053/09-Track_9.mp3.html



+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط خل مذکور |


چی باید بذارم اسم این روزای لعنتی رو ؟... اصلاً اسم هم میشه گذاشت روشون؟ دایره لغاتم قد میده به اسم‌گذاری برای همچین روزایی ؟ .... چی شد که یهو اینجوری شد آخه ؟ داشتیم زندگیمونو می ‌کردیم ها... داشتیم ماستمونو می ‌خوردیم، خیلی معقول، خیلی محترم... اصلاً قرار بود خیر سرم بشه شیرین ترین خرداد زندگیم، کنار پرنس چارمینگ. الان دقیقاً ۱۲ روزه. که هر روزش اصلاً دلم نمی‌خواد چشمامو باز کنم ببینم صبح شده. بس که هر روز دارم خبرای بد می‌شنوم. هی دلم تنگ میشه برای حامد، هی دلم می‌لرزه که نکنه یه روز، یه هفته، یه ماه بیشتر از اونی که خوردم رو آماده کرده بودم براش طول بکشه این دوری لعنتی. هی روزشماری می‌کنم برای این تاریخ لعنتی ۱۶ جولای ، که دیگه حتی فارسیش برام کمرنگ شده. احساس نمی‌کنم ۲۵ تیر روز مهمیه ،‌فقط هی تو سرم زنگ میزنه این ۱۶ جولای، ۱۶ جولای ....

چی شد که اینجوری شد آخه ؟ اون تصادف لعنتی . اون ماشین داغون مچاله که آدم باورش نمیشه دو تا بدن آدمیزاد در حالی که هنوز قلبشون میزنه و نفس میکشن بتونه از توش در بیاد. معجزه بود ؟ ... معجزه است ؟ ...  چند تا شب تا صبح دعا دعا دعا ؟؟ اون پسره که تو کما بود آخرش از کما در اومد راستی ؟ چرا من پدرش رو اینقدر دوست داشتم آخه؟ یعنی میشه از کما در اومده باشه ؟؟
خدایا تو که داری چپ و راست معجزه می‌کنی... یعنی دارم می‌بینما .... این یکی دو ماه آینده رو هم ادامه بده، قول میدم جبران کنم


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط خل مذکور |

تو این هیر و ویر طاقت‌فرستای انتخابات و کل کل و مناظره و بحث و جدل ، که دوستات یکی یکی میان و یه چیزی بهت میگن و میرن و مامانت ازت خواهش می‌کنه به ا.ن رأی ندی ....

پووووووووووووف ..... آره می‌چسبه بی‌خیال دنیا بشینی و بشینی راجع به مموری ، سرچ کنی و خوش خوشک قهوه ترکتو بخوری و دنیا رو به حال خودش بذاری.....

بعله .... بدجوری می‌چسبه ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط خل مذکور |

وقتی دو بار یه مطلب طولانی رو با مکافات تایپ می کنی و هر دو بار موقع پابلیش کردن میپره حتما یه حکمتی تو کاره دیگه , مگه نه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط خل مذکور |


                                              آنتی دوت

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط خل مذکور |


اول از همه که داد و هوار که زبون فارسی بدجوری داره از دست میره. جدی میگم به خدا. باعث و بانیش هم به نظر من همین وبلاگ نویسی وامونده‌اس که باعث شده هر کسی با کوره سوادی ( جدی میگما، کوره سواد) بیاد شروع کنه به نوشتن و احساس خودهمینگوی بینی بهش دست بده. من نمی‌دونم جداً تو این مدرسه ها چی به جوونای مملکت یاد میدن ( چه لحنم مامان‌بزرگی شد ....پیر شدیم رفت ننه جون !). یعنی اینجوری که من دارم اوضاع رو دنبال می‌کنم وضع داره روز به روز بدتر میشه. چیزی که بیشتر از همه هم به چشمم می‌خوره این کسرهٔ مالکیته که آخر کلمه ها میاد و تازگیها به طرز فجیعی مد شده که ملت به جاش از «ه آخر چسبان» استفاده می‌کنن. مثلاً میخوان بگن «این مداد مال منه» ، به جاش میگن «این مداد ماله منه » !. ای خدا .... آخه آدم دردشو به کی بگه؟ . یه فاجعه دیگه‌ای هم که هست اینه که تا حالاش من تو دو تا کتاب اینجور چیزها رو به صورت علنی دیدم. اولیش کتاب «کافه پیانو » بود که یه سری جمله ها اینقدر دراز و مرکب بودن که مثلاً اون وسط یه فعل کلاً جا افتاده بود. حالا نیاین بگین که نمی‌دونم فعل گاهی وقتا میتونه به قرینه معنوی حذف بشه و از این حرفا. اینا رو خودم می‌دونم ولی این ایرادهایی که می‌گیرم هیچ جوره به این قرطی بازی‌های قرینه معنوی و اینا نمی‌چسبه. یا مثلاً الان دارم کتاب «دا» رو می‌خونم. یکی از غلط های فاحش نگارشیش اینه که مثلاً به جای « خانه‌ای» نوشته « خانه‌ایی» !! آخه یعنی چی ؟ یعنی تو کل اون دم و دستگاه وزارت ارشاد یه ویراستار پیدا نمیشه که کتاب اینجوری از زیر چاپ بیرون نیاد ؟؟. بعدشم یه دفاعی که من چند بار بعد از مطرح کردن این اعتراضات در محافل مختلف شنیدم این بود که اینا به خاطر پست‌مدرنیسم و تمایل نویسنده به ساختارشکنی و ازاین چیزاست !. ای من گل بگیرم در اون دکون پست‌مدرنیسمتون رو که دارین زبون فارسی رو به فنا میدین. نکته دیگه هم اینه که خیلیا فرق غلط نوشتن رو با محاوره‌ای نوشتن نمی‌دونن. مثلاً من الان دارم این نوشته رو به زبون محاوره‌ای می‌نویسم ولی تو همین قالب هم دارم یه چیزایی رو رعایت می‌کنم و مثلاً نمیام  یه جمله بنویسم که کلاً فعل نداشته باشه َ مگر اینکه اون جمله نقل قول از کسی باشه که دچار اختلال حافظه‌اس! . یه غر دیگه هم بزنم در مورد به فنا رفتن زبون فارسی و اون استفاده از کلمه «برای» به جای« مال» هست که من نمی‌دونم از کدوم سوراخ درزگیری نشده‌ای وارد زبون فارسی شده و همینطور کلمه مبارک « می‌باشد» به جای کلمه « است» که بعضیا فکر می‌کنن باعث فاخر شدن نثرشون میشه و راه به راه به جای « است» میگن «می‌باشد» !.

حالا بریم من یه کم تو یه زمینه دیگه غر بزنم ! . چند وقت پیشا با آقای غار رفته‌بودیم زیارت ! .... نه بابا رفته بودیم پیتزا بخوریم. منوی رستوران ما رو دچار آنچنان شعفی و بهجتی کرد که نگو. من نمی‌دونم چه اصراری بود که اینا بیان منوشون رو به زبون انگلیسی هم بنویسن. فکرشو بکنین که گوشت رو meet ترجمه کرده بودن و به جای نوشیدنی نوشته بودن   drinckies . البته اوج هنرنمایی آقا یا خانم دیلماج ترجمه کلمه «سبزیجات » به greenies  بود ! . خب آخه عزیز من مگه مجبوری ؟؟. نکن همچین با خودت.

 غر آخر هم مربوط میشه به کلّی گویی هایی که کلاً در فرهنگ و زبان ما رایجه و اصلاً صنعت ایهام که یکی از صنایع شعری زیبا در زبان فارسیه ریشه‌اش در همین کلّی گویی ذاتی فرهنگ شرقی و ایرانیه. حالا قبول که در شعر واقعاً اثرات زیبایی شناختی داره ولی انصاف بدین که آدم اگه از جلوی یه ساختمونی رد بشه که خیلی گنده روش نوشتن « مرکز مشاوره و تحقیقات» خیلی احساس زیبایی شناختی شعرگونه‌ای بهش دست نده ! . خب عزیز من ... آخه مرکز مشاوره و تحقیقات چی ؟؟. به قول آقای غار احتمالاً هر گونه مشاوره‌ای از مشاوره ترک اعتیاد گرفته تا مشاوره برای پرورش قارچ‌های خوراکی رو تو این ساختمون ارائه میدن .

ای امان .....


+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط خل مذکور |

بروید و نطق انتخاباتی من رو توی وبلاگ آنتی دوت، محصول مشترک من و آقای غار بخونید

                                                    آنتی دوت

                                 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط خل مذکور |